.NET Boy

نوشته های یک پسر علاقه مند به برنامه نویسی دات نت

7 دروغ بزرگ که قصه ها در مورد ازدواج یادمان می دهند!

یکی بود یکی نبود. سال ها پیش در سرزمین های دور دختری زیبا زندگی می کرد که صورتش به سپیدی برف، موهایش به سیاهی شب، و لب هایش همچون گلسرخ بود. او زیباترین دختر روی زمین بود. اما هیچ کس با او خوب نبود. او زندگی سختی داشت و آدم هایی که اطرافش بودند بسیار حسود و سنگدل بودند و مرتب اذیتش می کردند. تا این که روزی شاهزاده ای مهربان، زیبا و شجاع با اسب سفید از راه رسید، با آنها جنگید و او را با خود به سرزمین خوشبختی برد و این گونه آنها تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. زندگی هر کدام از ما انسان ها برای خودش قصه ای است. این قصه قهرمان هایی دارد و قهرمان اصلی اش خود ما هستیم. ما داستان زندگیمان را خودمان می نویسیم و می توانیم قهرمان بی نظیر یک قصه منحصر به فرد و پرماجرا باشیم. اما یک مشکلی وجود دارد: همه ما به دنبال یک داستان هستیم، همان داستان شیرینی که از بچگی برایمان تعریف کرده اند، قصه شاه پریان. آن زمان ها ما بچه بودیم و قصه را از واقعیت تشخیص نمی دادیم. اما حالا دیگر بزرگ شده ایم و باید کم کم درک کنیم که این داستان ها با تمام شیرینی و جذابیتشان، دروغ های بزرگی در مورد ازدواج یادمان داده اند. نمی خواهیم بگوییم این قصه ها بد هستند، من هم مثل شما هنوز هم عاشقشان هستم و از غرق شدن در آنها لذت می برم، اما واقعیت چیزی متفاوت از آنهاست. اینها تفکرات نادرستی در مورد ازدواج هستند که از قصه ها یاد گرفته ایم:

1. ازدواج مهم ترین هدف زندگی است
ازدواج در قصه ها خیلی مهم است، طوری که شاهزاده خانم تمام عمرش کار دیگری ندارد جز این که منتظر شاهزاده باشد، و شاهزاده هم برای ازدواج با او حاضر است جانش را به خطر بیندازد و از خیلی چیزها بگذرد. و وقتی این امر مهم بالاخره بعد از ماجراها و بدبختی های زیادی سر گرفت، دیگر اتفاق خاصی در زندگی قهرمانان داستان رخ نمی دهد به جز این که با خوبی و خوشی زندگی کنند. به خاطر همین هم به این جا که می رسد دیگر قصه تمام می شود! اما در دنیای واقعی این طور نیست: ازدواج یک شروع است. شروع راه مشترکی که قرار است با همسرتان بپیمایید و تازه از این جاست که خیلی جدی تر از قبل باید زندگیتان را بسازید و مسایلی را که سر راهتان قرار می گیرد با هم حل کنید. البته که ازدواج خیلی مهم است و شما باید برای رسیدن به کسی که دوستش دارید تلاش کنید و سختی های راه را به جان بخرید، اما هدف های مهم دیگری هم در زندگی دارید. ازدواج در کنار تحصیل خوب، شغل خوب، آرزوها و اهداف شخصی، روابط خوب، حل کردن مشکلات و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر در زندگی ما اهمیت دارد. با پی بردن به این تفکر نادرست، دیگر تمام عمر منتظر ملاقات با شاهزاده یا شاهزاده خانم رویاها نمی مانیم، دست روی دست نمی گذاریم و دنبال کردن اهداف زندگیمان را به بعد از ازدواج موکول نمی کنیم، و اگر -خدای نکرده- در ازدواجمان دچار اشتباه شدیم یا بخت با ما یار نبود روزگار خودمان را سیاه نمی کنیم و از کل زندگی ناامید نمی شویم.

2. عشق واقعی در یک نگاه شعله می کشد
آن عشق واقعی نیست که در یک نگاه شعله می کشد، بلکه عشق آتشین است، یا همان چیزی که به آن می گوییم "عشق در اولین نگاه". شاید بتوانیم اسمش را هوس بگذاریم، چون بیشتر شبیه یک واکنش بیولوژیک و بی اساس است تا یک احساس عمیق و واقعی، یعنی یک جاذبه آنی. بوده اند کسانی که بعد از این جاذبه، رابطه موفقی شکل داده اند، اما موفقیت رابطه آنها به خاطر شناخت یکدیگر در طول زمان و تفاهم زیادشان بوده، نه به خاطر این جاذبه اولیه. پس چنین عشقی یک پدیده ناممکن و کاملآ خیالی نیست، اما واقعآ چند نفر از ما آن را در زندگی تجربه کرده ام، این که ناگهان نگاهمان با نگاه کسی برخورد کند و قلبمان فرو بریزد و یک دل نه صد دل عاشقش شویم؟ فکر نمی کنم تعدادشان زیاد باشد. پس تکلیف بقیه مان چه می شود؟ با این حساب اکثر ما باید دور ازدواج را خط بکشیم، یا این که تا 90 سالگی منتظر بنشینیم تا بالاخره یک روزی یک جایی نگاهمان در نگاه عشق واقعی مان گره بخورد. ما برای عاشق شدن به وقت بیشتر و البته شناخت بیشتر احتیاج داریم، چون قرار نیست قصه زندگیمان دو ساعته تمام شود و به سرانجامی برسد: ما وقت کافی برای طی کردن این روند داریم. با پی بردن به نادرست بودن این باور، دیگر به خاطر شروع آن چنانی یک رابطه چشممان را به روی مشکلاتش و خطاهای طرف مقابلمان نمی بندیم، به خاطر این که در نگاه اول عاشق نشده ایم موارد خوبی را که با آنها می توانیم ازدواجی عالی داشته باشیم از دست نمی دهیم و به دیگران فرصت می دهیم تا طی چند برخورد خودشان را به ما بشناسانند و روی ما تاثیر بگذارند، نه در همان نگاه اول. عشقی که فقط با یک نگاه پدید می آید فقط با یک اشتباه هم می تواند سرد و خاموش شود.

3. خوشبختی فقط مال افراد زیباست
این آناستازیا و گرازیلا نیستند که با شاهزاده ازدواج می کنند و تا آخر عمر خوشبخت می شوند. چون آنها بسیار زشت و زمخت و بد ترکیبند و پاهای گنده ای هم دارند که توی کفش پاشنه طلا نمی رود. حتی هیچ کدام از دختران شهر نیستند. فقط سیندرلاست که به این خوشبختی ِ بزرگ می رسد، چون او زیباترین دختر شهر است. در قصه های کودکی ما اگر قهرمان داستان زیبا نباشد نمی تواند خوشبخت شود، اما اگر زیبا باشد بالاخره دیر یا زود شاه پریان به نجاتش می شتابد. در دنیای واقعی شاید زیبارویان طرفداران زیادی داشته باشند، اما طرفدار داشتن لزومآ به معنای خوشبخت شدن نیست. راستش را بخواهید من فکر می کنم این جا قضیه کمی برعکس است. یعنی این خوشگل ها نیستند که از همه خوشبخت ترند (چون آنها دردسرهای زیادی دارند و اکثرشان هم اسیر کمال گرایی می شوند)، بلکه آدم های متوسط هستند که بیشترین رضایت و خوشی را در زندگیشان تجربه می کنند. وقتی این باور را در خودمان اصلاح کنیم دیگر به خاطر پری رو نبودن خودمان از زندگی ناامید نمی شویم، تنبلی ها و ناکامی هایمان را گردن زیبارو نبودن خودمان نمی اندازیم، به دام معیار غلط زیبایی پرستی برای ازدواج نمی افتیم و صد البته هزینه های کلان را روانه جیب جراحان زیبایی نمی کنیم!

4. یک روزی شاه پریان از راه می رسد و نجاتمان می دهد
شاهزاده خانم قصه ما که ظاهرآ خیلی هم دست و پا چلفتی است سال هاست در قصری متروکه زندانی شده و منتظر است که شاهزاده شجاع از راه برسد و او را از چنگ اژدها نجات دهد. زندگی قهرمان قصه ها قبل از ازدواج خیلی سخت است، او یا باید در یک قصر زندانی باشد، یا به خواب مرگ فرو رود، یا نامادری بی رحمش را تحمل کند، و یا در فقر و تنگدستی به سر ببرد. اما به محض این که شاهزاده قصه از راه می رسد و آنها با هم ازدواج می کنند تمام مشکلات به ناگهان محو می شود، طلسم جادو می شکند و زندگی روی روال می افتد. متاسفم که بگویم آن شاه پریان هرگز به نجات شما نمی آید، چون نه شما پری هستید و نه ��ین جا سرزمین پریان است. در دنیای ما نجات دهنده ای وجود ندارد و این خود ماییم که باید به فکر خودمان باشیم و زندگیمان را بسازیم، حتی اگر به قیمت جنگیدن با اژدهای آتشین باشد. وگرنه باید تمام عمر در زندانی که برای خودمان ساخته ایم بپوسیم. شاید سیندرلا اگر در دنیای ما زندگی می کرد بالاخره مجبور می شد دست از این ساده لوحی هایش بردارد و فکری به حال زار خودش بکند. حتمآ پرنسس فیونا هم باید فکری برای خودش می کرد، چون اگر در قصر متروک و تاریکش می ماند احتمالآ از گرسنگی می مرد، یا حداقل دچار پوکی استخوان می شد! وقتی به دروغ بودن این باور پی ببریم دیگر دست روی دست نمی گذاریم که کسی بیاید و این زندگی را سر و سامانی بدهد، دیگر از شریک زندگیمان انتظار نداریم ما را "خوشبخت کند" و همه نیازهایمان را برآورده کند، و دیگر چشم انتظار شاه پریان نمی نشینیم بلکه دست به کار می شویم و خودمان به جست و جوی شریکی مناسب و واقعی برای خودمان می رویم.

5. عشق واقعی باید خیلی سخت به دست بیاید
"زن زیبا نصیب قلب ترسو نمی شود"، عاشق واقعی قصه ها باید به جنگ با اژدها برود، خودش را به آب و آتش بزند، با خانواده خودش یا با خانواده معشوقش بجنگد، با قوانین اجتماع بجنگد یا بالاخره یک راه سخت و طولانی را بپیماید تا به معشوقش برسد. به خاطر همین وقتی یک آدم معمولی به شیوه ای معمولی در زندگی ما پیدایش می شود و بعد هم بعد از طی کردن یک روند عادی با هم ازدواج می کنیم، به دلمان نمی چسبد و احساس می کنیم حسرت یک عشق واقعی و رمانتیک برای همیشه به دلمان مانده و گرفتار ازدواجی "از پیش تعیین شده" شده ایم. شاید حتی نتوانیم خودمان را به چنین ازدواج معمولی ای راضی کنیم و همه را کنار بگذاریم به امید این که بالاخره روزی چنین عشقی را تجربه کنیم. در نتیجه چنین برداشت نادرستی است که خیلی از افرادی که به قول خودشان به شیوه "سنتی" ازدواج کرده اند تازه بعد از چند سال به این فکر می افتند که عشق واقعی را در زندگیشان تجربه نکرده اند و سرشان کلاه رفته است. وقتی به نادرست بودن این اعتقاد پی ببریم دیگر به دنبال عشق های بی تناسب یا "ممنوعه" که اتفاقآ پر از هیجان اما از نوع منفی اش هستند نمی رویم، افراد خوبی که کاملآ با ما تناسب و تفاهم دارند و می توانیم زندگی خوبی با آنها داشته باشیم از خودمان نمی رانیم و از همسر آینده مان انتظار نداریم کارهای عجیب و غریب بکند و برای رسیدن به ما با تمام دنیا بجنگد.

6. آدم های زیبا، آدم های خوبی هستند
این یک دیدگاه کاملآ کودکانه است. احتمالآ بچه ها از تفاوت زیبایی سیرت یا صورت چیزی سرشان نمی شود و آدم های خوب برایشان زیبا هستند و آدم های بد نازیبا. شاید به خاطر این که با استانداردهای هالیوودی و نسبت های طلایی آشنایی ندارند. قصه ها هم می خواهند به زبان خودشان با آنها حرف بزنند. به خاطر همین آدم های خوب را بی نهایت زیبا و آدم های بد را بی نهایت زشت ترسیم می کنند. خب شاید می خواهند به بچه ها بگویند اگر بچه خوبی باشید خوشگل می شوید و همه دوست تان دارند. می دانیم منظورشان این است که اگر خوب باشید تاثیر خوبی روی دیگران می گذارید. اما این باور در ما باقی می ماند که خوشگل ها آدم های خوبی هستند. در نتیجه در بزرگسالی هم وقتی دختری به زیبایی "دختر مهربان" می بینیم فکر می کنیم او به همان اندازه مهربان و پاک است و حتمآ شریک خوبی هم برای زندگیمان می شود! شاید همین قصه های کودکی یکی از علت های کشف نشده خطای هاله ای باشد، کسی چه می داند! اما به هر حال، این تصور می تواند روی ازدواج ما تاثیر بدی بگذارد و همین حالا وقتش است که با واقعیت رو به رو شویم: آدم های زیبا لزومآ آدم های خوبی نیستند. آنها قطعآ آدم های زیبایی هستند و مثل همه افراد دیگر ممکن است خوب باشند و ممکن است نباشند. برعکسش هم صحیح است: آدم های نازیبا می توانند آدم های خیلی خوبی باشند، فقط باید برای شناختن آنها وقت بگذاریم.

7. ما یک نیمه گمشده داریم که فقط با او خوشبخت می شویم
وقتی نوجوان بودیم از فکر کردن به آن، حیرتی دل انگیز در وجودمان احساس می کردیم: هر کسی در این جهان یک نیمه گمشده دارد که باید به هم برسند تا خوشبخت شوند، حتی اگر نیمه گمشده ما توی قاره آفریقا هم باشد، بالاخره خدا یک کاری می کند که ما به هم برسیم. (قانون جذب هم به این باور کمک کرده است: فقط کافی است به او فکر کنید!) خب به خاطر همین است که نوجوانی سن خطرناکی برای ازدواج است. اگر به اندازه کافی بزرگ و عاقل شده باشیم باید به این درک رسیده باشیم که پسر پادشاه با خیلی از دخترهای دیگر شهر به جز سیندرلا هم می توانست خوشبخت شود، و اگر شما کسی را می شناسید که بعد از ملاقات با 10-12 نفر از دختران شایسته شهر هنوز نتوانسته کسی را برای ازدواج بپسندد، به شما قول می دهم که مشکل دارد! بر خلاف قصه ها، خوشبختانه در دنیای واقعی ما خیلی ها هستند که به طور بالقوه می توانند همسر خوبی برای ما باشند: ما با هر کدام از آنها که ازدواج کنیم به یک شکلی خوشبخت می شویم، و ازدواج با هیچ کسی در این جهان برای ما به معنی خوشبختی ابدی و زندگی بدون مشکلات نیست. "تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن" در دنیای ما معنایی ندارد. وقتی فهمیدیم افسانه نیمه گمشده یک دروغ است، دیگر موقع ازدواج از این نمی ترسیم که نکند بهتر از این برایم هست، گول تصویر رویای Tی ذهنی مان از کسی که یک جای دنیا منتظرمان است را نمی خوریم و گرفتار آرمان گرایی نمی شویم، با مشکلاتی که در زندگی مشترکمان پیش می آید زیر و رو نمی شویم، و اگر بعد از ازدواجمان به کسی برخوردیم که به نظر از همسرمان بهتر بود پایمان نمی لرزد و به انتخابمان شک نمی کنیم. نگران نباشید، شما هنوز هم می توانید پای فیلم ها و قصه های رویایی تان بنشینید و از آنها لذت ببرید، فقط نگذارید این باورها انتظارات شما از زندگی را کنترل کند و ازدواجتان را به خطر بیندازد. این طوری در زندگیتان اختیار و قدرت بیشتری را تجربه می کنید.

منبع: مجله موفقیت